امرداد یا امرتات Amertat پنجمین ماه و هفتمین روز در تقویم ایرانیان باستان، به نام یکی از ایزدان و امشاسپندان که ایزدبانوی نگهبان نباتات و تجلی رستگاری و جاودانگی است نامیده شده.
واژه «امرداد»که امروزه کاملا اشتباه به صورت «مرداد»به معنای مرگ و نابودی و مردن استفاده می شود، از سه جز تشکیل شده است. اول، حرف نفی «ا» که به معنی نه است. دوم «مر»به معنای مردنی و نابود شدنی و سوم پسوند «تات» است.
این ایزدبانو همواره با ایدبانوی خرداد یا هوروتات که تجلی کمال و کلیت است همراه است. این دو بانوی ایزدی که در ارتباط کامل با آب و گیاه و چهارپایان و مائده های زمینی و سرچشمه های زندگی و رویش هستند، همواره با گرسنگی و تنشنگی که دیوان نابود کننده و تهدید کننده ایران زمین هستند، در جنگ و نبرد بوده و هر اندازه که پیوند ایرانیان به زمین و آب بیشتر باشد قدرت این ایزدان در این نبرد همیشگی بیشتر خواهد بود.
شیلر شدیدا به این اعتقاد داشت که «شعر باید خودش بیاد و شاعر تصمیم نمی گیره کی و یا چه شعری بگه.» والبته برای تسریع اینکار هم روش جالبی داشت: اون روی یه صندلی خاص که گوشه ی اتاقش بود می نشست و زیر پاهاش یه قالب یخ بزرگ می گذاشت والبته یه سیب گندیده هم دستش می گرفت (و سیب باید گندیده می بود وگرنه فایده نداشت!)
شما هم می تونید امتحان کنید ببینید فایده داره یا نه! اگه داشت شعرتونو برام بفرستین!
برگرفته از دوهفته نامه ی «دانستنیها»، شماره 31
او ابتدا برادرش را مسموم کرد و با حمایت مادرش قیصر روم شد ولی بعد مادرش را هم کشت و اساسا آدم کشتن برایش تفریح به حساب می آمد. کسی جرئت نزدیک شدن به او را نداشت، چون هرکس دم دستش بود را می کشت.
نرون علاقه ی زیادی داشت پایتخت خود «رم» را به آتش بکشد (چرایش نمی دانم!). بار اول که این کار را کرد، خوب آتش نگرفت و تنها قسمت هایی از شهر سوخت. و برای ضایع نشدن آتش سوزی را بر گردن مسیحیان انداخت و آنها را اعدام کرد. ولی چند روز بعد دوباره رم را به آتش کشید و خودش همراه چند نوازنده و رقاص به یونان رفت و چند بار دیگر هم از این کارها کرد ولی دست آخر حکومتش توسط اشکانیان نابود شد و بابت تمام جنایت هایش از او خسارت گرفتند و پدرش را در آوردند.
برگرفته از دو هفته نامه «دانستنیها» شماره ی 28
درست آغازین روز های سال 346 هجری بود که تالیف «شاهنامه ی ابومنصوری» توسط گروهی از نجیب زادگان و ایرانیان نژاده درست و به دستور ابومنصورمحمدبن عبدالرزاق طوسی پایان پذیرفت و پس از چندی «دقیقی طوسی» کار به نظم در آوردن آن را آغازکرد اما در جوانی و به دلیل بدخویی به دست غلامش کشته شد و کار نظم شاهنامه نافرجام ماند. و در این هنگام بود که فردوسی جوان به اندیشه ی سرودن شاهنامه افتاد و به راستی وظیفه ی ملی اش را به خوبی به پایان رساند.
اثر سترگ حکیم را می توان در زمره ی شاهکارهای ادبی جهان محسوب کرد و فردوسی را از بهترین حماسه سرایان آن.

دوستام میگن من آدم بی احساسی هستم مثلا نسبت به شخصیت های داستان ها بی تفاوتم، اما تنها داستان هایی که من برای شخصیت هاش از ته دل گریه کردم یا خوشحال شدم، داستان های شاهنامه بوده که واقعا نظیرش پیدا نمی شه.
نمی دونم حس خودمو نسبت به فردوسی و شاهنامه چه طوری نشون بدم (اینکارو یادنگرفتم!) و تنها چیزی که الان می تونم بگم اینه که «بهترینه» و به هر کسی که تا حالا شاهنامه نخونده پیشنهاد می کنم به مناسبت هزاره ی فردوسی هم که شده، یه قسمتشو باز کنه و شروع به خوندن کنه مطمئنم که نمی تونه ازش دل بکنه، البته اگه بفهمه و درک کنه حکیم چی میگه چون از قدیم گفتن سخنی که از دل برآید بر دل نشید.
اینم یه بخشی از شاهنامه، هنر فردوسی:
شبی چون شبه روی شسته به قیر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
چو پولاد زنگار خورده سپهر تو گفتی به قیر اندر اندوده چهر
نمودم ز هر سو به چشم اهرمن چو مار سیه باز کرده دهن
هر آنگه که بر زد یکی باد سرد چوزنگی بر انگیخت ز انگشت گرد
فرومانده گردون گردان به جای شده سست خورشید را دست و پای
زمین زیر آن چادر قیرگون تو گفتی شدستی به خواب اندرون
جهان را دل از خویشتان پر هراس جرس برگرفته نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد زمانه زبان بسته از نیک و بد
آریایی ها نخستین ساکنان ایران نبودند. شروع تمدن در فلات ایران و آغاز زندگی روستایی و شهرنشینی و تشکیل حکومت به گذشته ای بسیار دورتر از ورود آریایی ها به این سرزمین باز می گردد.
باستان شناسان دوران پیش از تاریخ را به سه دوره ی پارینه سنگی، میانه سنگی و نوسنگی تقسیم می کنند. قدیمی ترین اثر تاریخی ایران متعلق به 800هزار سال قبل است (دوران پارینه ی سنگی) که از اطراف رودخانه ی کشف رود مشهد به دست آمده است.
ساکنان پیشین فلات ایران که پیش از ورود آریایی ها در این منطقه زندگی می کردند، عبارت بودند از:
1ـ عیلامیان: از اقوام بومی که3200تا640 پیش از میلاد که بر بخش وسیعی از خوزستان، لرستان، پشتکوه و کوه های بختیاری حکومت می کردند.
2ـ لولویی ها: قومی با منشا آسیایی که هزار سال پیش از مادها در نواحی غربی ایران ساکن بودند.
3ـ ماننا ها: این قوم از حدود قرن هشتم تا ششم در جلگه ی جنوبی دریاپه ی ارومیه ساکن بودند.
4ـ گوتی ها: گروهی بودند که در ناحیه ی زاگرس تا کردستان ساکن بودند.
5ـ کاسی ها: از ساکنان بومی فلات ایران بودند که به گفته ی استرابون در دربندهای خزر زندگی می کردند و نام قزوین و دریای خزر(کاسپین) از نا این قوم گرفته شده.
6ـ اورارتو ها: این قوم از قرن نهم تا هفتم قبل از میلاد در ارمنستان کنونی و شرق آسیای صغیر و شمال آذربایجان استقرار داشتند.
اطلاعات بیشتر از این اقوام را در روزهای آینده شرح خوهم داد

این کتیبه در 30 کیلومتری کرمانشاه بر روی صخره ی معروف «بیستون» کنده کاری شده است. داریوش برزگ در حقیقت با این نوشته مشروعیت حکومت خود را اعلام می کند، پس از آن فتوحاتش را به خط میخی عیلامی در سمت راست و سپس با خط میخی بابلی در سمت چپ نگاره نقر می کند. در مرحله ی آخر نیز زیر در نقوش شرح فتوحاتش را به خط میخی پارسی نگاشته است.
در این کتیبه داریوش در ابتدا به معرفی خود و اجدادش پرداخته، سپس واقعه ی قتل گئومات مغ را شرح داده، پس از آن به شرح جنگ هایی که بر ضد بزرگان و امرای یاغی کرده می پردازد و در پایان هر کس که این کتیبه را محو کند، لعنت می کند.
از کوه بیستون در متون تارخی با نام های بغستان به معنی جایگاه خدایان، بهیستان،بهیستون،بهستون و بیستون یاد شده است.
سنگ نگاره ی داریوش به طول 6 متر و به عرض 3.20 متر است. تصویر داریوش به ارتفاع1.78 متر در سمت چپ صحنه حجاری شده است. وی تاج کنگره داری برسر و پیراهن بلندی بر تن دارد،ریش او مجعد و چهارگوش است، همچنین موهای مجعدش در پشت سر جمع شده است، او دست راستش را به نشانه ی احترام بالا برده و در دست چپش کمانی را گرفته است.
در این صحنه داریوش پای چپش را روی سینه ی گئومات مغ نهاده است و گئومات دستانش را به نشانه ی التماس بالا برده، در پشت سر او «ویند فِره نِه»ی کمان دار و«گئوبِروِه»ی نیزه دار ایستاده اند که از جمله ی هفت نفری اند که در براندازی گئومات مغ شرکت داشتند.
در جلوی گئومات صف اسران است که گردن هایشان با طنابی به یکدیگر و دست هایشان از پشت بسته است. در بالای سر هریک و زیر تنه ی گئومات نام اسیر و منطقه ای که در شورش کرده، حجاری شده است. اسامی این 9 نفر عبارت است از:
1- آثرین یاغی شوش
2- نَدَئیت به ئیر یاغی بابل
3- مِرتی یه دومین یاغی شوش
4- فَرَوَرتیش یاغی ماد
5- چی ثرَ تَخمَ یاغی ساگارات
6- وه یَزدات یاغی پارس
7- ارخ دومین یاغی بابل
8- فرادا یاغی مرو
9- سکونخا یاغی سکاییه
بر فراز سر اسیران نیز تصویری از نگاره ی فَروَهَر است.

نوروز داره مثل همیشه نزدیک می شه و ما هم مثل این چندسال اخیر سفرهای نوروزی مونو شروع می کنیم؛ در نتیجه فکر نکنم بتونم تو این چند روز وبلاگمو «به روز رسانی» کنم پس آخرین پست منو در سال 89 بخونید. امیدوارم سال آینده، سال خوبی برای همه باشه:)
...و اما پست نوروزی:
جم پادشاه اسطوره ای ایران که زمین را برای کشت و آبادانی گسترش داد و جز در اواخر سلطنتش نیکوکار و عادل بود، فرمان داد تا برای نخستین بار شمشیر و سلاح بشازند و از ابریشم پارچه ببافند. بعد از گذشت316 سال از پادشاهی اش از مردم خواست برایش از آبگینه تختی بسازند و شیاطین را فرمان دادتا او را از دماوند به بابل ببرند. او این مسیر را در طول یک روز در آسمان طی کرد و از آنجایی که تاجی از طلا بر سر داشت، وقتی نور خورشید به تاج تابید، تاج درخشید و شعاع نورش تا زمین رسید. از این رو مردم فریاد برآوردند که «نوروز» یا «روز نو» یا «نوشدن روز» را دیده اند؛ چون خورشید دیگری در آسمان می دیدند.
همین موضوع سبب اضافه شدن پسوند «شید» به معنای خورشید به اسم «جم» شد. به این معنی که «جمشید» همان پسر خورشید یا پراکنده کننده ی شعاع خورشید بر زمین است. چون این رخداد در روز اول بهار رخ داد، این روز را نوروز نامیدند. پس از آن جمشید فرمان داد که از آن به بعد این روز و پنج روز پس از آن در سراسر کشور ایران جشن گرفته شود.
نگاهی به عناصر سفره ی «هفت سین» نشانگر حضور جمشید در آن است:
سماق: رنگ سرخ آن نمادی از رنگ سرخ خورشید است.
سکه: در ابتدا زرین بوده و طلا فلز خورشید است.
سیب: سیب سرخ ایرانی هم به خاطر کروی بوده و هم رنگش ربطی به خورشید دارد. از طرفی آن را در آب می انداختند که آب نشان از روشنایی و نور دارد.
سرکه: از انگور درست می شود که تاک و انگور را به جمشید نسبت می دهند.
سمنو: از گندم ساخته می شودکه در باورهای ایرانیان بسیار ارزشمند است. رنگ سرخ آن هم همچون خورشید است.
سبزه: رنگ سبز رنگ جاودانگی و بی گزندی است و همچنین این رنگ در دیدگاه ایرانیان نماد بهشت است.
سنجد: میوه ایست که رنگی همچون خورشید دارد. رنگ های سفید و سرخ سنجد هر دو نمادی آیینی دارند؛ آیینی که در سفره های هفت سین ایرانی قرار داده می شودبه گونه ای با جمشید و خورشید و روشنی سروکار دارد که این خود دلیلی بر حضور آنها بر سفرهی هفت سین ایرانی دارد.
البته اینو بگم که اینا تفاسیر دیگه ای هم داره که اگه وقت کنم تا پیش از پایان تعطیلات می ذارم، اگه نشد سال دیگه!
(ببخشید طولانی شد، پست نوروزیه دیگه! ویژه ست!)
بخشی برگرفته از دوهفته نامه «دانستنیها» شماره 25
ساخت پارسه 120 سال طول کشید. وقتی داریوش بزرگ اونو می ساخت، صدها معمار و مهندس و هنرمند و کارگر در ساخت اون شرکت داشتن. جالبه بدونین بخش بزرگی از اونا رو زنان ایرانی تشکیل می دادن.(به عنوان مهندس ناظر!)
همه ی این افراد از بیمه ی کارگری برخوردار بودن و در صورتی که اتفاقی براشون میفتاد از اونا و خونوادشون حمایت می شد. همه ی خانومایی که استخدام حکومت بودن، حق مرخصی بارداری داشتن. قوانینی که دولت های اروپایی امروز، خیلی به اجرای اونا می بالن!
حتی اون زمان اتحادیه هایی مانند اصناف کارگری وجود داشت که پیگیر حقوق و وضعیت کارگرا بود!
داریوش بزرگ هر سال برای ادامه ی عملیات ساخت پارسه بیش از نیم میلیون سکه ی طلا، پاداش به کارگرا نمی داد و از این جهت گرون ترین بنای جهان باستانه!
داریوش بزرگ با همین شیوه «جاده ابریشم» رو هم ساخت؛ جاده ای که اروپای امروز رو به چین متصل می کرد و قرن ها بزرگترین جاده ی تجاری-مسافری بود.
بازم می گم دقت داشته باشید که همه ی این اتفاقا زمانی میفتاده که فراعنه ی مصر انسان ها رو به عنوان برده، زیر آفتاب داغ و سوزان و به زور و با شلاق مجبور به کار و ساختن بناهای -به اصطلاح- باشکوه می کردن!

می گن فحش دادن را افلاطون اختراع کرده! چون ناسزا گفتن به هم دیگه به هر حال بهتر از آدم کشتن سر هر چیز الکی بوده.
جریان از این قراره که زمان افلاطون وقتی بین دو نفر دعوا می شده چون فحش دادن بلد نبودن سریع می زدن هم دیگه رو می کشتن. افلاطون هم با خودش فکر کرده اگه چند تا فحش به مردم یاد بده، تو هم چی مواقعی از نظر روانی تخلیه می شن و کار کمتر به زد و خورد فیزیکی می رسه!
حالا اینکه این فحش ها چی بوده معلوم نیست و محققان در پی کشف آن هستند!
تا حالا به این نکته توجه کرده بودید که دکمه های لباس آقایون سمت راست و دکمه های لباس خانوما سمت چپ دوخته می شه؟
داستان از این قراره که چون بیشتر مردم راست دست هستن، اگه دکمه هاشون سمت راست باشه راحت تر باز و بسته میشه ولی با این وجود دکمه های خانوما سمت چپه و دلیلش این که وقتی لباسای دکمه دار برای اولین بار طراحی و تولید شدن، تو دسته ی لباسای اشرافی قرار می گرفت و فقط اونا از این لباسا می پوشیدن. تو این خانواده ها هم رسم بود خدمتکارا لباسای خانوما رو تنشون می کردن و طراحان برای راحتی اونا دکمه ها رو سمت چپ می دوختن. البته با اینکه این رسم از بین رفته اما مثل اینکه خیاط ها یادشون رفته دکمه ها رو بیارن سر جاش!
وسایل لازم برای شاعری!
دیوانه ترین پادشاه تاریخ!
هزاره ی فردوسی
نخستین اقوام ایرانی
جزئیاتی از کتیبه ی داریوش بزرگ در بیستون
نوروز
ساخت پارسه
فلسفه ی ناسزا گویی
دکمه

